Skip to content
702 Hadiths

Encyclopedia of Prophetic Hadiths

فلتر نتایج

21 از 702 کارت

حذف فلترها
در چهل سالگی بر رسول الله صلی الله علیه وسلم وحی نازل شد ، و سیزده سال در مکه ماند، سپس به هجرت امر کرده شد، و به مدینه هجرت کرد، و ده سال در آنجا ماند، سپس او صلی الله علیه وسلم از دنیا رحلت نمود.
صحیح است. متفق علیه
هیچکس را ندیدم که همچو رسول الله -صلی الله علیه وسلم- موهایی پایین تر از نرمی گوش هایش و لباسی سرخ به تن داشته باشد، و از ایشان زیباتر باشد. ایشان موهایی تا سر شانه هایش و شانه هایی پهن و عریض داشت و نه کوتاه قامت بود و نه بلند قامت.
صحیح است. متفق علیه
اولین وحی بر رسول الله صلی الله علیه وسلم به صورت رؤیای صادقه بود که در خواب بر وی الهام شده و در بیداری همچون سپیده صبح محقق می باشد، آنگاه او علاقه مند به انزوا و خلوت شده و چندین روز و شب در غار حرا می ماند قبل از این که به خانوادۀ خود برگردد و زاد و متاعی با خود بیارد، سپس برای این روزها به سوی خدیجه رضی الله عنها بر می گشت برای گرفتن زاد و متاع، تا این که حق بسوی او آمد در حالی که او در غار حراء بود، وقتی فرشته الهی آمد و برایش گفت بخوان، گفت: من قادر به خواندن نیستم، گفت: در این هنگام آن‌چنان مرا فشرد که بی رمق شدم، سپس رهایم نمود و گفت بخوان، من گفتم: قادر به خواندن نیستم، در این هنگام آن‌چنان مرا فشرد که بی رمق شدم و باز رهایم نمود؛ تا آنکه آن فرشته در مرتبه سوم مرا فشرد و رها نمود و گفت: {اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ}»، [العلق:1-3]، بخوان به نام پروردگارت که [هستی را] آفرید؛ [همان پروردگاری که] انسان را از خونِ بسته آفرید. بخوان و پروردگارت [ كه از همه] بزرگوار‌تر است. پیامبر صلی‌ الله ‌علیه ‌وسلّم به منزل آمد در حالی که قلبش مضطرب و ترسان بود، و برای خدیجه رضی الله عنها فرمود: مرا بپوشان، خدیجه رضی الله عنها ایشان را پوشانید تا اینکه ترس ایشان برطرف شد؛ پیامبر صلی الله علیه وسلم به همسرشان فرمودند من از خودم می‌ترسم [شاید اتفاقی برایم رخ دهد]، خدیجه رضی الله عنها گفت: هرگز نى، الله متعال تو را خوار نمی‌کند زیرا تو صله رحم به‌جا می‌آوری و بار فقیران را به دوش می‌کشی و به مستمندان کمک می‌کنی و مهمان نواز هستی و در حوادث، حق را یاری می‌کنی، خدیجه رضی الله عنها او را نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل برد وی در دوران جاهلیت آیین مسیحیت گزیده بود، ورقة گفت: ای برادرزاده ام چه می‌بینی؟ رسول الله صلی‌ الله ‌علیه ‌و سلّم آنچه دیده بود بیان داشت، ورقه به او گفت: این همان ناموسی است که الله متعال نزد موسی علیه‌ السّلام فرستاد، ای کاش زمانی که قوم شما را بیرون مى کند من توانا و زنده باشم، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «یا آنان مرا بیرون می کنند؟»، گفت: بله، هیچ کس تا به حال با چیزی مانند آنچه شما آورده اید نیامده است مگر این که با او دشمنی شده است، اگر آن روز تو را دریابم بشکل بسیار قوی از تو حمایت خواهم کرد. سپس دیری نگذشت که ورقه بن نوفل وفات نمود، و وحی برای مدتی به تأخیر افتاد.
صحیح است. متفق علیه
«هنگامی که راه می‌رفتم، ناگهان صدایی از آسمان شنیدم، پس چشمانم را بلند کردم، ناگاه آن فرشته‌ای که در حراء نزد من آمده بود [= جبرئیل] را دیدم که بر کرسی‌ای میان آسمان و زمین نشسته بود، پس سخت هراسان شدم و بازگشتم و گفتم: مرا بپوشانید! پس الله متعال این آیات را نازل فرمود: {يَا أَيُّهَا المُدَّثِّرُ1 قُمْ فَأَنْذِرْ}[المدثر: 2]، "ای جامه‌ به‌خود پیچیده! برخیز و هشدار ده... تا آنجا که می‌فرماید: {وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ}[المدثر: 5]، و از پلیدی دوری کن"، و از آن پس وحی پیوسته و مستمر نازل شد».
صحیح است. متفق علیه
پیامبر صلی الله علیه وسلم هنگامی که نماز فجر را می‌خواند، در جای نمازش می‌نشست تا خورشید کاملاً طلوع کند، و راوی گفت: ایشان از جای نمازش که نماز صبح یا چاشت را در آن خوانده بود برنمی‌خاست تا خورشید طلوع کند، و هنگامی که خورشید طلوع می‌کرد، برمی‌خاست، و اصحاب با یکدیگر گفتگو می‌کردند و از موضوعات دوران جاهلیت سخن می‌گفتند؛ می‌خندیدند و پیامبر نیز تبسم می‌فرمود.
صحیح است. مسلم روایت کرده است.
«الهی! من تنها بشری‌ام؛ پس هر مسلمانی را که دشنام داده‌ام یا لعنت کرده‌ام یا تازیانه زده‌ام، این‌ها را سبب پاکی از گناهان و رحمتی برای او قرار ده».
صحیح است. متفق علیه
خانواده محمد مصطفى صلی‌الله‌علیه‌وسلم از زمانی که به مدینه هجرت کردند، حتی سه شب پیاپی از نان گندم سیر نخوردند، تا زمانی که روح مطهر ایشان به ملکوت اعلی پیوست.
صحیح است. متفق علیه
رسول الله صلی الله علیه وسلم گروهی را برای مأموریت جنگی اعزام کرد و مردی از انصار را فرمانده آنان قرار داد و به افراد دستور داد تا از او اطاعت کنند. (در طی مأموریت) آن فرمانده (به دلیلی) خشمگین شد و گفت: مگر پیامبر (صلی الله علیه وسلم) به شما دستور نداده است که از من اطاعت کنید؟ گفتند: «چرا، دستور داده است. گفت: «پس برای من هیزم جمع کنید، آنان هیزم جمع کردند، سپس گفت: آتش بیفروزید، آنان آتش افروختند، آنگاه گفت: در آتش درآیید! آنان قصد انجام دادن این دستور را کردند، اما برخی دست و پای دیگران را گرفتند و (مانع شدند) و به یکدیگر گفتند: «ما تنها برای فرار از آتش (دوزخ) به سوی پیامبر (صلی الله علیه وسلم) پناه آورده‌ایم، آنان همچنان در این حال بودند تا اینکه آتش خاموش شد و خشم فرمانده نیز فرو نشست، این ماجرا به پیامبر (صلی الله علیه وسلم) رسید، ایشان فرمودند: «اگر در آن آتش داخل می‌شدند، هرگز تا روز قیامت از آن خارج نمی‌شدند؛ چرا که اطاعت تنها در کار نیک و پسندیده واجب است».
صحیح است. متفق علیه