Skip to content
702 Hadiths

Encyclopedia of Prophetic Hadiths

فلتر نتایج

121 از 702 کارت

حذف فلترها

راوی

نمایش همه راویان (50)
«روز قيامت خورشيد به اندازه ای به مردم نزديک می شود که فقط يک ميل با آنان فاصله دارد».، سُلَيم بن عامر که از مقداد روايت می کند، می گويد: به الله سوگند نمی دانم منظورش از يک ميل چيست؟ آيا همان مسافت مشخص در زمين است يا ميلِ سرمه که با آن چشم را سرمه می کشند؟ فرمودند: «مردم بر حسب اعمال خود در عرق فرو می روند؛ عرقِ برخی از آنان تا دو قوزک پاهای شان می رسد و عرق عده ای به زانوهای شان؛ عرق برخی هم به پهلوی شان می رسد و عده ای در عرق خود فرو می روند»، و رسول الله - صلى الله عليه وسلم - با دست مبارک به دهانش اشاره فرمود. (يعنی عرق شان به دهان شان می رسد).
صحیح است. مسلم روایت کرده است.
«کمترين جايگاه يکی از شما در بهشت، چنان است که - پروردگار - به او می فرمايند: آرزو کن و او آرزو می کند؛ می فرمايند: آيا آرزو کردی؟ او پاسخ می دهد: بله. - پروردگار - به او می فرمايند: هرچه تمنا کردی و همانندِ آن، به تو داده می شود».
صحیح است. مسلم روایت کرده است.
«قیامت برپا نمی‌شود تا این که با یهود بجنگید، تا اینکه سنگی که در پشت آن یهود می باشد ومی‌گوید: ای مسلمان، این یک یهودی پشت سر من است بیا او را بکش».
صحیح است. متفق علیه
«پنج چيز به من عطا شده که پيش از من به هيچ پيامبری داده نشده است: از مسافت يک ماه دشمنانم دچار ترس و وحشت می شوند، و زمين برای من مسجد و پاک گرديده است، بنابراين هر كجا وقت نماز فرارسيد امتم می توانند همانجا نماز بخوانند، و مال غنيمت برای من حلال شده است درحالی كه قبل از من برای هيچ پيامبری حلال نبوده است، حق شفاعت به من عنايت شده است، و هر پيامبری فقط برای قوم خودش فرستاده شده است درحال كه من برای تمام مردم دنيا مبعوث شده ام».
صحیح است. متفق علیه
«به بت ها و - معبودان باطل و نيز - به پدران تان سوگند نخوريد».
صحیح است. مسلم روایت کرده است.
ما نزد پيامبر صلى الله عليه و سلم بوديم، ايشان به سوى ماه قرص كامل نگريستند، و فرمودند: «همانا شما پروردگارتان را خواهيد ديد، همانند اينکه این ماه را مى‌بينيد، و براى ديدن آن دچار سختى و مشقت نمى‌شويد، پس اگر توانستيد نماز قبل از طلوع آفتاب، و نماز قبل از غروب آفتاب را با كاملترين شكل بخوانيد»، سپس این آیه را خواندند: {وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ الْغُرُوبِ} (و پیش از برآمدن آفتاب و پیش از غروب به ستایش پروردگارت تسبیح گوی)»
صحیح است. متفق علیه
«هر صاحبِ طلا و نقره ای که زکاتِ آن را ندهد، روز قیامت طلا و نقره اش به تکه هايی از آتش تبديل می شود و اين تکه ها را در آتش دوزخ، داغ می کنند و سپس با آن پهلوها، پيشانی و پُشت آن شخص را داغ می نهند و هر بار که اين تکه ها سرد شود، دوباره داغ می گردد و اين عذاب برای آن شخص در روزی که مقدارش به اندازه ی پنجاه هزار سال است، ادامه دارد تا آن که در ميان بندگان، حُکم می شود و سپس مسيرِ آن فرد به سوی بهشت يا به سوی دوزخ، مشخص می گردد».
صحیح است. متفق علیه
كُنَّا قُعُودًا حَوْلَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، مَعَنَا أَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ فِي نَفَرٍ، فَقَامَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِنَا، فَأَبْطَأَ عَلَيْنَا، وَخَشِينَا أَنْ يُقْتَطَعَ دُونَنَا، وَفَزِعْنَا، فَقُمْنَا، فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَزِعَ، فَخَرَجْتُ أَبْتَغِي رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتَّى أَتَيْتُ حَائِطًا لِلْأَنْصَارِ لِبَنِي النَّجَّارِ، فَدُرْتُ بِهِ هَلْ أَجِدُ لَهُ بَابًا؟ فَلَمْ أَجِدْ، فَإِذَا رَبِيعٌ يَدْخُلُ فِي جَوْفِ حَائِطٍ مِنْ بِئْرٍ خَارِجَةٍ - وَالرَّبِيعُ الْجَدْوَلُ - فَاحْتَفَزْتُ، فَدَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ: «أَبُو هُرَيْرَةَ» فَقُلْتُ: نَعَمْ يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: «مَا شَأْنُكَ؟» قُلْتُ: كُنْتَ بَيْنَ أَظْهُرِنَا، فَقُمْتَ فَأَبْطَأْتَ عَلَيْنَا، فَخَشِينَا أَنْ تُقْتَطَعَ دُونَنَا، فَفَزِعْنَا، فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَزِعَ، فَأَتَيْتُ هَذَا الْحَائِطَ، فَاحْتَفَزْتُ كَمَا يَحْتَفِزُ الثَّعْلَبُ، وَهَؤُلَاءِ النَّاسُ وَرَائِي، فَقَالَ: «يَا أَبَا هُرَيْرَةَ» وَأَعْطَانِي نَعْلَيْهِ، قَالَ: «اذْهَبْ بِنَعْلَيَّ هَاتَيْنِ، فَمَنْ لَقِيتَ مِنْ وَرَاءِ هَذَا الْحَائِطَ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، فَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ»، فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ لَقِيتُ عُمَرُ، فَقَالَ: مَا هَاتَانِ النَّعْلَانِ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟ فَقُلْتُ: هَاتَانِ نَعْلَا رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، بَعَثَنِي بِهِمَا مَنْ لَقِيتُ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، بَشَّرْتُهُ بِالْجَنَّةِ، فَضَرَبَ عُمَرُ بِيَدِهِ بَيْنَ ثَدْيَيَّ فَخَرَرْتُ لِاسْتِي، فَقَالَ: ارْجِعْ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ، فَرَجَعْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَأَجْهَشْتُ بُكَاءً، وَرَكِبَنِي عُمَرُ، فَإِذَا هُوَ عَلَى أَثَرِي، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «مَا لَكَ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟» قُلْتُ: لَقِيتُ عُمَرَ، فَأَخْبَرْتُهُ بِالَّذِي بَعَثْتَنِي بِهِ، فَضَرَبَ بَيْنَ ثَدْيَيَّ ضَرْبَةً خَرَرْتُ لِاسْتِي، قَالَ: ارْجِعْ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «يَا عُمَرُ، مَا حَمَلَكَ عَلَى مَا فَعَلْتَ؟» قَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، بِأَبِي أَنْتَ، وَأُمِّي، أَبَعَثْتَ أَبَا هُرَيْرَةَ بِنَعْلَيْكَ، مَنْ لَقِيَ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ بَشَّرَهُ بِالْجَنَّةِ؟ قَالَ: «نَعَمْ»، قَالَ: فَلَا تَفْعَلْ، فَإِنِّي أَخْشَى أَنْ يَتَّكِلَ النَّاسُ عَلَيْهَا، فَخَلِّهِمْ يَعْمَلُونَ، قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «فَخَلِّهِمْ». ما به همراه ابوبکر و عمر رضی الله عنهما با رسول الله صلى الله عليه وسلم نشسته بوديم و چند نفر ديگر نيز با ما بودند، رسول الله صلى الله عليه وسلم از ميانِ ما برخاست و رفت و چون تأخير کرد، ترسيديم که مبادا در نبودِ ما و در تنهايی، مشکلی برايش پيش آمده باشد؛ طاقت نياورديم و برخاستيم (تا ببينيم چه شده است). من نخستين کسی بودم که نگران شدم؛ لذا بيرون رفتم و در جستجوی رسول الله صلى الله عليه وسلم بودم تا اينکه به باغی از انصار که آن ازبنی نجار بود، رسيدم. آن را دور زدم تا دربش را بيابم؛ اما نيافتم. ناگهان آبراهه ی کوچکی ديدم که از چاهی بيرون از باغ، به درون باغ می رفت و از ديوارِ باغ می گذشت؛ لذا - برای عبور از آبراهه - خودم را جمع و جور کردم و واردِ باغ شدم و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم. رسول الله صلى الله عليه وسلم پرسيد: «ابوهريره هستی؟» گفتم: بله، ای رسول الله؛ فرمود: «چه کار داری؟» گفتم: شما در ميان ما بوديد که برخاستيد و رفتيد و چون تأخير کرديد، نگران شديم که مبادا در نبودِ ما و در تنهايی مشکلی برای شما پيش آمده باشد. پس طاقت نياورديم و من نخستين کسی بودم که بی تاب و نگران شدم. لذا به اين باغ آمدم و خودم را برای عبور از آبراهه، مانند روباه جمع کردم و مردم پشت سرِ من هستند. رسول الله صلى الله عليه وسلم کفش هايش را به من داد و فرمود: «ای ابوهريره، برو و هرکس را بيرون اين باغ ديدی که گواهی می دهد معبود راستينی جز الله نيست و قلبش به آن يقين دارد، به او مژده ی بهشت بده»، و اولین کسی که ملاقات کردم عمر بود و گفت: ای ابوهریره این کفش ها چیست؟ گفتم: این کفش های رسول الله صلى الله عليه وسلم است، آنها را به من داد تا با هر که روبرو شدم که گواهی می دهد معبود راستينی جز الله نيست و قلبش به آن يقين دارد، به او مژده ی بهشت بدهم، پس عمر با دست خود در میان سینه هایم زد و به باسن خود به زمین افتادم، گفت: ای ابوهريره برگرد، من نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم با گریه بازگشتم، و عمر دنبالم بود، رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: تو را چه شده ای ابو هریره؟ گفتم: من با عمر روبرو شدم، و به آنچه که مرا فرستادی به او گفتم، او ضربه ای میان سینه هایم زد و به باسن خود به زمین افتادم، و برایم گفت: برگرد، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: ای عمر، این چه کاری بود که انجام دادی؟ گفت: ای رسول الله، پدرم و مادرم فدای تو، ابوهریره را با کفش هایتان فرستادین تا با هر که روبرو شود که گواهی دهد معبود راستينی جز الله نيست و قلبش به آن يقين دارد، به او مژده ی بهشت بدهد؟ فرمود: بله، گفت: این کار را نکنید، زیرا می ترسم مردم به آن اتکا کنند و عمل را کنار بگذارند، آنان را بگذار که عمل نمایند، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: آنان را بگذارید.
صحیح است. مسلم روایت کرده است.