Skip to content
704 حدیث

دانشنامه احادیث نبوی

فیلتر نتایج

28 از 704 کارت

حذف فیلترها
پشت سر پیامبر صلی الله علیه وسلم بر الاغی که عُفَیر نام داشت سوار بودم که فرمود: «يَا مُعَاذُ، هَلْ تَدْرِي حَقَّ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَمَا حَقُّ العِبَادِ عَلَى اللَّهِ؟»: «ای معاذ، آیا می‌دانی که حق الله بر بندگانش و حق بندگان بر الله چیست؟ گفتم: الله و پیامبر او آگاه‌ترند. فرمود: «فَإِنَّ حَقَّ اللَّهِ عَلَى العِبَادِ أَنْ يَعْبُدُوهُ وَلا يُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا، وَحَقَّ العِبَادِ عَلَى اللَّهِ أَنْ لا يُعَذِّبَ مَنْ لا يُشْرِكُ بِهِ شَيْئًا»:«حق الله بر بندگان آن است که او را عبادت کنند و چیزی را با او شریک نیاورند و حق بندگان بر الله آن است که هرآنکه چیزی را با او شریک نیاورده، عذاب ندهد». گفتم: یا رسول الله، آیا این را به مردم بشارت ندهم؟ فرمود: «لا تُبَشِّرْهُمْ، فَيَتَّكِلُوا»: «به آنان بشارت نده که [بر همین] اتکا می‌کنند».
صحیح است بخارى و مسلم در روايت آن اتفاق دارند
«مَنْ قَالَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، وَكَفَرَ بِمَا يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللهِ حَرُمَ مَالُهُ وَدَمُهُ، وَحِسَابُهُ عَلَى اللهِ»: «کسی که «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» بگوید و به آنچه جز الله عبادت مى‌شود كافر شود، مال و خونش حرام مى‌شود و حساب او بر عهدهٔ الله خواهد بود».
صحیح است به روایت مسلم
گفته شد: یا رسول الله! سعادتمندترین مردم برای [کسب] شفاعت شما در روز قیامت چه کسانی هستند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «لَقَد ظَنَنتُ يا أبا هريرةَ أن لا يسألُني عن هذا الحديثِ أحدٌ أولى منكَ لما رأيتُ من حرصِك على الحديثِ أسعدُ النَّاسِ بشَفاعتي يومَ القيامةِ من قال لا إلهَ إلَّا اللَّهُ خالصًا مِن قلبه أو نَفسِهِ»: «ای ابوهریره، به دلیل اهتمامی که به حدیث داشتی، گمان داشتم که کسی پیش از تو در این باره از من نمی‌پرسد. بهره‌مندترین مردم از شفاعت من در روز قیامت کسی است که خالصانه از دل - یا از جان - لا اله الا الله گوید».
صحیح است به روایت بخاری
علی بن ابی‌طالب به من گفت: آیا تو را برای ماموریتی نفرستم که رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ مرا برای انجامش فرستاد؟ آنکه هیچ تمثالی را رها نکنی مگر آنکه آن را از بین ببری و هیچ قبر مرتفعی را نیابی مگر آنکه آن را [با زمین] هم‌سطح کنی.
صحیح است به روایت مسلم
«لَا تَحْلِفُوا بِالطَّوَاغِي، وَلَا بِآبَائِكُمْ»: «به طاغوت‌ها و به پدران‌تان سوگند یاد نکنید».
صحیح است به روایت مسلم
كُنَّا قُعُودًا حَوْلَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَسَلَّمَ، مَعَنَا أَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ فِي نَفَرٍ، فَقَامَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِنَا، فَأَبْطَأَ عَلَيْنَا، وَخَشِينَا أَنْ يُقْتَطَعَ دُونَنَا، وَفَزِعْنَا، فَقُمْنَا، فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَزِعَ، فَخَرَجْتُ أَبْتَغِي رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتَّى أَتَيْتُ حَائِطًا لِلْأَنْصَارِ لِبَنِي النَّجَّارِ، فَدُرْتُ بِهِ هَلْ أَجِدُ لَهُ بَابًا؟ فَلَمْ أَجِدْ، فَإِذَا رَبِيعٌ يَدْخُلُ فِي جَوْفِ حَائِطٍ مِنْ بِئْرٍ خَارِجَةٍ - وَالرَّبِيعُ الْجَدْوَلُ - فَاحْتَفَزْتُ، فَدَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ: «أَبُو هُرَيْرَةَ» فَقُلْتُ: نَعَمْ يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: «مَا شَأْنُكَ؟» قُلْتُ: كُنْتَ بَيْنَ أَظْهُرِنَا، فَقُمْتَ فَأَبْطَأْتَ عَلَيْنَا، فَخَشِينَا أَنْ تُقْتَطَعَ دُونَنَا، فَفَزِعْنَا، فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَزِعَ، فَأَتَيْتُ هَذَا الْحَائِطَ، فَاحْتَفَزْتُ كَمَا يَحْتَفِزُ الثَّعْلَبُ، وَهَؤُلَاءِ النَّاسُ وَرَائِي، فَقَالَ: «يَا أَبَا هُرَيْرَةَ» وَأَعْطَانِي نَعْلَيْهِ، قَالَ: «اذْهَبْ بِنَعْلَيَّ هَاتَيْنِ، فَمَنْ لَقِيتَ مِنْ وَرَاءِ هَذَا الْحَائِطِ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، فَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ»، فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ لَقِيتُ عُمَرُ، فَقَالَ: مَا هَاتَانِ النَّعْلَانِ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟ فَقُلْتُ: هَاتَانِ نَعْلَا رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، بَعَثَنِي بِهِمَا مَنْ لَقِيتُ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، بَشَّرْتُهُ بِالْجَنَّةِ، فَضَرَبَ عُمَرُ بِيَدِهِ بَيْنَ ثَدْيَيَّ فَخَرَرْتُ لِاسْتِي، فَقَالَ: ارْجِعْ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ، فَرَجَعْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَأَجْهَشْتُ بُكَاءً، وَرَكِبَنِي عُمَرُ، فَإِذَا هُوَ عَلَى أَثَرِي، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «مَا لَكَ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟» قُلْتُ: لَقِيتُ عُمَرَ، فَأَخْبَرْتُهُ بِالَّذِي بَعَثْتَنِي بِهِ، فَضَرَبَ بَيْنَ ثَدْيَيَّ ضَرْبَةً خَرَرْتُ لِاسْتِي، قَالَ: ارْجِعْ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «يَا عُمَرُ، مَا حَمَلَكَ عَلَى مَا فَعَلْتَ؟» قَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، بِأَبِي أَنْتَ، وَأُمِّي، أَبَعَثْتَ أَبَا هُرَيْرَةَ بِنَعْلَيْكَ، مَنْ لَقِيَ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ بَشَّرَهُ بِالْجَنَّةِ؟ قَالَ: «نَعَمْ»، قَالَ: فَلَا تَفْعَلْ، فَإِنِّي أَخْشَى أَنْ يَتَّكِلَ النَّاسُ عَلَيْهَا، فَخَلِّهِمْ يَعْمَلُونَ، قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «فَخَلِّهِمْ». یعنی: ما دور رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم نشسته بودیم و ابوبکر و عمر نیز در میان گروهی همراه ما بودند. پس رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم از میان ما برخاستند و بازگشتشان به نزد ما طولانی شد و ترسیدیم که دور از ما دچار حادثه‌ای شوند. پس هراسان شدیم و برخاستیم و من اولین کسی بودم که هراسان شد. پس بیرون رفتم تا رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم را بیابم تا به باغی از انصار که متعلق به بنی‌نجار بود، رسیدم. دور آن گشتم که آیا دری برایش می‌یابم؟ اما نیافتم. ناگهان جوی آبی را دیدم که از چاهی بیرونی به داخل باغ می‌رفت - و ربیع به معنای جوی آب است - پس خود را جمع کردم و وارد [باغ] نزد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم شدم. ایشان فرمودند: «ابوهریره؟». عرض کردم: بله ای رسول خدا. فرمودند: «تو را چه شده است؟». عرض کردم: شما در میان ما بودید، پس برخاستید و بازگشتتان به نزد ما طولانی شد. ترسیدیم که دور از ما، دچار حادثه شوید، پس هراسان شدیم و من اولین کسی بودم که هراسان شد. پس به این باغ رسیدم و مانند روباه خود را جمع کردم [و وارد شدم]، و این مردم پشت سر من هستند. ایشان فرمودند: «ای ابوهریره» و کفش‌هایشان را به من دادند و فرمودند: «با این دو کفش من برو، پس هر کس را پشت این باغ ملاقات کردی که با یقین قلبی شهادت می‌دهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت بده». اولین کسی که ملاقات کردم، عمر بود. او گفت: این دو کفش چیست ای ابوهریره؟ گفتم: این دو، کفش‌های رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم است، مرا با آن دو فرستاده‌اند تا هر کس را که ملاقات کردم که با یقین قلبی شهادت می‌دهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت دهم. پس عمر با دستش میان دو سینهٔ من زد و من بر پشتم افتادم. سپس گفت: بازگرد ای ابوهریره. پس به نزد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم بازگشتم و به گریه افتادم، و عمر نیز سواره به دنبالم آمد و ناگهان دیدم که پشت سر من است. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: «تو را چه شده است ای ابوهریره؟». عرض کردم: عمر را ملاقات کردم و او را از آنچه مرا برایش فرستاده بودی، باخبر کردم. پس ضربه‌ای میان دو سینه‌ام زد که بر پشتم افتادم و گفت: بازگرد. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: «ای عمر، چه چیزی تو را بر این کار واداشت؟». گفت: ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، آیا ابوهریره را با کفش‌هایت فرستادی تا هر کس را که ملاقات کرد که با یقین قلبی شهادت می‌دهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت دهد؟ فرمودند: «آری». گفت: پس این کار را نکنید، زیرا من می‌ترسم که مردم بر آن تکیه کنند. پس آنان را رها کنید تا عمل کنند. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: «پس رهایشان کن».
صحیح است به روایت مسلم
وی در یکی از سفرهای پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ با ایشان بود، پس درحالی‌که مردم برای شب اتراق کرده بودند، رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرستاده‌ای را نزد آنان فرستاد و فرمود: «لَا يَبْقَيَنَّ فِي رَقَبَةِ بَعِيرٍ قِلَادَةٌ مِنْ وَتَرٍ أَوْ قِلَادَةٌ إِلَّا قُطِعَتْ»: «در گردن هیچ شتری قلاده‌ای از زه [کمان] یا [هر] قلاده [دیگری] نباشد مگر آنکه بریده شود».
صحیح است بخارى و مسلم در روايت آن اتفاق دارند
اُمّ سلمه به رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ درباره کلیسایی که در سرزمین حبشه دیده بود و به آن «ماریا» گفته می‌شد، یاد کرد. او آنچه را که در آن کلیسا از تصاویر دیده بود، براى ايشان يادآور شد. پس رسول الله ـ صلى الله عليه وسلم ـ فرمودند: «أُولَئِكَ قَوْمٌ إِذَا مَاتَ فِيهِمُ الْعَبْدُ الصَّالِحُ، أَوِ الرَّجُلُ الصَّالِحُ، بَنَوْا عَلَى قَبْرِهِ مَسْجِدًا، وَصَوَّرُوا فِيهِ تِلْكَ الصُّوَرَ، أُولَئِكَ شِرَارُ الْخَلْقِ عِنْدَ اللهِ»: «آنان قومى هستند هرگاه بندهٔ صالحى يا مرد نیکوکاری در ميان آنان وفات كند، بر روى قبر وى مسجدى بنا ‌می‌کنند و در آن اين تصويرها را ایجاد می‌کنند، آنان بدترين مردمان نزد الله هستند».
صحیح است بخارى و مسلم در روايت آن اتفاق دارند